Loading...

 

به نظر شما مهمترین حوزه امر به معروف ونهی از منکر کدام است؟

مردم به مردم
مردم به مسئولان
مسئولان به مردم
 

 

a مراجع عظام

a سایتهای فرهنگی

a قوای سه گانه کشور

a نشریات و روزنامه ها

a خبرگزاریها

a نیازهای روزانه

 

 

 پست الكترونيكي

 

  

   فهرست مطالب —>   —> معراج فاطمه

نسخه قابل چاپ

ارسال به ديگران

   

افزودن مطلب به Favorites

 10/17/2006

   : تاريخ ارسال

 
 

 مقام چهارم فراخوان، آموزگار شهرستان طبس.

 
 

        سال 1377 بود . كمتر از يك ماه به برگزاري جشن تكليف بچه‌هاي كلاس سوم مانده بود . مدرسه ما مربي پرورشي نداشت و خودم به عنوان معاون ، كار پرورشي هم انجام مي‌دادم . كم‌كم وضو را به بچه‌ها آموزش مي‌داديم . خودم عملاً برايشان وضو مي‌گرفتم و بچه ها شوق و ذوق زيادي در يادگرفتن از خود نشان مي‌دادند . بعد به آنها گفتم كه هر كدام براي ديگري وضو بگيرد و اشكالات يكديگر را بگويند و خودم نظارت مي‌كردم.

       در اين موقع بود كه متوجه شدم يكي از بچه‌ها علاقه زيادي نشان نمي‌دهد، گويي هيچ تمايلي به يادگيري وضو ندارد . در كار او بيشتر دقت كردم و بعد خودش را تنها صدا زده، موضوع را به او گفتم . او نيز با همان زبان كودكي گفت:  خانم اجازه! كفش‌هايم ورزشي است و حوصله ندارم بندهايش را باز كنم و   ببندم ، تازه من نماز خواندن بلد نيستم، براي چه وضو بگيرم .

        با اينكه كمي جا خورده بودم اما ، سادگي و صداقت كودكانه ‌او باعث شد تا با او بيشتر در­بارة وضو و نماز و اينكه اصلاً چرا ما نماز مي خوانيم، صحبت كنم .

        او و خانواده‌اش را مي‌شناختم . اسمش آزيتا و از خانواده‌اي متمو­ّل بود . به او گفتم : آزيتا جان! وقتي مادرت براي شما غذاي خوشمزه‌اي درست مي‌كند، شما از او تشكر نمي‌كني ؟ گفت: چرا . گفتم: وقتي پدرت براي شما هديه‌اي مي‌خرد چطور ؟ باز هم جوابش مثبت بود.

       كم كم مسأله را برايش باز كردم . گفتم: نماز هم در واقع، تشكري از خداست؛ خداي مهرباني كه اين همه نعمت را براي ما فراهم كرده تا ما از آنها استفاده كنيم . آيا نبايد از خداي مهربان تشكر كنيم ؟ جواب داد: چرا و بعد گفت: خانم! پس چرا بعضي وقتها پدرم نماز نمي‌خواند ؟ ديگر نمي‌دانستم چه بگويم ، هر طوري بود، مقداري برايش توضيح دادم . روزهاي بعد با كمك مدير دبستان،  براي بچه‌ها، كلاسهايي تدارك ديديم و از خانم معلم خودشان هم كمك گرفتيم و دربارة نماز و مسائل آن ، وضو و اينكه چرا نماز مي‌خوانيم و نيز در بارة حضرت فاطمه (س) و تولد ايشان (چون روز برگزاري جشن تكليف، روز تولد حضرت فاطمه (س) بود ) برايشان صحبت كرديم . ضمناً يكي از روحانيان هم كه با بياني شيوا به زبان خود بچه‌ها برايشان توضيح مي‌دادند، در اين امر مهم به ما كمك كردند .

         همه جا مراقب آزيتا بودم . حالا ديگر مي ديدم كه با قلب رئوف        كودكانه اش چطور از مسائل استقبال مي كند . از بچه ها هم خواسته بودم كه هنگام وضو، در بستن بندهاي كفش او و چند نفر ديگر از بچه ها كه كفش ورزشي داشتند، به آنها كمك كنند .

       چند روز بيشتر نمانده بود . بچه ها با كمك خانواده ها چند سجاده و چادر سفيد تدارك ديده بودند . براي بچه هاي بي بضاعت هم خودمان از طرف مدرسه تهيه كرديم . ديگر تقريباً همه‌بچه ها وضو و نماز و برخي از مسائل ساده را به خوبي فراگرفته بودند . گاهي در فرصتهاي بيكاري، از آنها مي خواستم كه يكي يكي وضو بگيرند و نماز بخوانند و بقيه برايش صلوات مي فرستادند . آنقدر مشتاق اين كار بودند كه خودم از تماشاي آنها به وجد مي آمدم .

          بالاخره روز جشن تكليف فرا رسيد . بچه هاي كلاس با چادرهاي سفيد گلدار و سجاده هايي در بغل، به فرشتگاني آسماني شباهت داشتند كه از مشاهده ذوق و شوق آنها براي ايجاد اولين ارتباط با پروردگار مهربان، اشك در چشمان همه حلقه مي زد . مادرهايشان را هم دعوت كرده بوديم . روي مقنعه هاي سفيدشان را با گلهايي از پارچه و تور رنگي كه قبلاً تهيه كرده بوديم ، تزئين كرديم .

         ميني بوس اداره از راه رسيد و بچه ها و مادرها سوار شدند. من هم همراه آنان رفتم . به سالن ورزشي شهيد كاظميان كه محل برگزاري جشن تكليف بود، رسيديم. موجي از جمعيت، به همراه دختر بچه هاي كوچك كلاس سومي از ساير مدارس كه هر كدام با چادري سپيد از جنس نور در صفوفي مرتب نشسته بودند، در سالن حضور داشتند . خود بچه ها از همه بيشتر خوشحال بودند . اين فضا آنقدر نوراني و صميمي بود كه ناخودآگاه به ياد طواف خانه خدا افتادم؛ همگي سپيد پوش، آنجا خانه اش را طواف مي كنيم و اينجا اين دلهاي كوچك و مهربان، آمادة برقراري اولين ارتباط با معبود يكتا مي شوند. به راستي كه چقدر دل انگيز و زيبا بود؛ خاطره اي كه هيچگاه از ذهنم دور نخواهد شد .

        مراسم جشن، به خوبي به پايان رسيد و برگشتيم، در حالي كه ذهنم آكنده از حضور عاشقانه اين روحهاي پاك و كودكانه بود . فطرت پاك و خدا جويي كه گاهي ما بزرگترها با اعمالي ناشايست و ناصحيح، آلوده اش مي سازيم و غافليم كه چه گناه بزرگي در حق خود و كودك خود روا داشته ايم .

      فرداي آن روز، زنگ دوم بود كه بچه ها سر كلاسها رفتند و من به دفتر مدرسه برگشتم . خانمي منتظر بود، ايشان را مي شناختم، او مادر آزيتا بود . تا مرا ديد، از جا برخاست و احوال پرسي كرد و ناگهان اشكهايش جاري شد . خودش اين طور تعريف كرد و گفت: چند وقت است كه متوجه شده ايم روحيه آزيتا خيلي عوض شده، قبلاً بچه گوشه گيري بود، اما حالا اين طور نيست . ما همين يك دختر را داريم و آزيتا دو برادر بزرگتر دارد كه با او فاصله سنّي نسبتاً زيادي دارند، براي همين، پدرش او را خيلي دوست دارد . اما متأسفانه پدرش كمي به نماز    بي توجه بود، در حالي كه انسان خوش قلبي است . چند وقت است كه مي بينيم آزيتا هنگام اذان، وضو مي گيرد و به نماز مي ايستد، پدرش از اين روحية او خيلي تعجب كرده و مي گويد: بچه به اين كوچكي چطور نماز را ياد گرفته ؟تا اينكه ديروز وقتي از جشن تكليف همراه او به خانه برگشتم ، با چنان ذوق و شوقي همة برنامه ها و مسائل را براي پدرش تعريف كرد كه ايشان متحول شد و به گريه افتاد و گويي از خود خجالت مي كشيد . پدرش خيلي خوشحال شد و او را غرق بوسه كرد .

        اما ناگهان آزيتا گفت : پدرجان! اگر مرا دوست داري، دوتا خواهش دارم . پدر نيز استقبال كرد و به او گفت: هر چه باشد، مي‌پذيرم . آزيتا گفت : پدرجان! شما هم مثل من سر وقت نماز بخوانيد. تا اين حرف را زد، پدرش كاملاً‌ به گريه افتاد و به او قول داد كه اين طور عمل كند . آزيتا ادامه داد: پدرجان! ضمناً من از اسمم هم زياد خوشم نمي آيد و براي خودم اسم ‹‹فاطمه›› را انتخاب كرده ام اسمم را عوض كنيد؛ چون در جشن تكليف، به همه بچه هايي كه اسم آنها          « فاطمه » يا يكي از اسامي حضرت زهرا (س ) بود، جايزه دادند . حرفهاي مادر آزيتا كه به اينجا رسيد، ديگر اشكهاي من و خانم مدير هم جاري شده بود و همگي به اين همه خلوص كودكانه غبطه مي خورديم .

      پدر آزيتا موافقت كرده بود و البته عوض كردن اسم آزيتا حدود شش ماه به طول انجاميد، اما بالاخره اسمش را « فاطمه » گذاشتند و خودش هم راضي و خشنود بود .
 
 

 

 

 

 
 

طراح و پشتيبان فني شركت خشايار